0
1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

سگ "جان" سگ بدی بود. او بارها مردم را گاز گرفت. جان نگرانی زیادی در این مورد داشت. این رفتار مناسبی برای یک سگ نبود. دوستان او در روستا همیشه انتظار داشتند که سگ آنها را گاز بگیرد. اخبار سگ جان در میان روستا پخش شد. هیچ کدام از مردم نمی خواست به خانه جان برود.

جان سعی کرد به سگ نحوه رفتار کردن را آموزش بدهد، اما کارساز نشد. او سعی کردم صبور باشد و به سگ یاد دهد که آرام باشد. این یکی هم کارساز نبود. جان نمی خواست سگ را تنبیه کند. جان با خودش فکر کرد: «چطور این عادت بد سگم را متوقف کنم؟»

دوست جان برای صحبت درباره این مسئله آمد. در طول ملاقات مهم آنها، دوستش گفت: «مردم روستا از من خواستند تا نماینده آنها باشم. ما می خواهیم که سگ تو این عادتش را ترک کند. چرا یک زنگوله دور گردن سگ نمی اندازی؟ اینطوری، می توانیم هنگامی که سگت از خیابان می آید صدای او را بشنویم».

0
1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

"لی" در میان کتاب ها در کتابخانه نشست و به پروژه گروهی اش فکر کرد. آنهاد باید به زودی آن را آماده می کردند، اما او قسمت خودش را هنوز حتی شروع نکرده بود. "جک" و "کلیر" در گروه او بودند. آنها به سختی کار کرده بودند. همچنین آنها خیلی باهوش بودند، و "لی" نمی خواست آنها نمره بدی بگیرند.

"جک" گزارش را انجام داد. او جملات خوب و شرح اشیاء زیادی به همراه صفات زیاد نوشت. "کلیر" یک نقشه زیبا از ستاره ها کشید. حالا، "لی" باید قسمت خودش از پروژه را انجام می داد.

"لی" فکر کرد: «خوب، گمونم باید مدلم رو شروع کنم».

0
1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

پدر میا یک آزمایشگاه داشت، اما میا اصلا نمی دانست که چیزی در آن است. پدرش هر وقت که به آنجا می رفت در را می بست و قفل می کرد. میا می دانست که پدرش از آن برای انجام پروژه های کاری اش استفاده می کند. او هیچ گاه به میا نگفت که این پروژه ها چه هستند.

یک شب، میا جلوی در آزمایشگاه رسید. او ایستاد و فکر کرد: «در عجبم که او الان چه آزمایش عجیبی انجام می دهد». ناگهان، او سر و صدای بلندی شنید. شبیه به یک خنده شیطانی بود. صدا او را ترساند بنابراین به سرعت به اتاقش برگشت.

0
1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 میانگین امتیاز 0.00 (0 رای)

شیر ظالمی در جنگل زندگی می کرد. او هر روز حیوانات زیادی را شکار می کرد و می خورد. بقیه حیوانات می ترسیدند که شیر همه آنها را بکشد.

حیوانات به شیر گفتند: «بیا قراری بگزاریم. اگر قول بدهی که هر روز تنها یک حیوان را بخوری، آنگاه هر روز یکی از ما به نزد تو می آید. پس تو مجبور نیستی ما را شکار کنی و بکشی».

این نقشه به نظر شیر خوشایند بود، بنابراین موافقت کرد، اما گفت: « اگر هر روز نیایید، قول می دهم روز بعد همه شما را بکشم!»

آمار بازدید سایت

114871
امروز:  امروز: 34
دیروز:  دیروز: 76
این هفته:  این هفته: 233
این ماه:  این ماه: 11793
کل بازدید:  کل بازدید: 114871
Statistik created: 2017-01-20T07:06:44+03:30
آی پی شما: 54.147.253.45